ترادف: اتحاد چند واژه در معناى مراد -بخش اول
805 1388/10/12
  • ترادف از موضوعات مبحث الفاظ اصول فقه و منطق و نيز از موضوعات مورد بحث در فقه‌اللغه و علم‌الدلاله به شمار مى‌رود كه دانشمندان علوم قرآنى آن را بر واژگان قرآنى تطبيق كرده، از رهگذر آن دانش «ترادف در قرآن» را سامان داده‌اند.

ترادف از موضوعات مبحث الفاظ اصول فقه و منطق و نيز از موضوعات مورد بحث در فقه‌اللغه و علم‌الدلاله به شمار مى‌رود كه دانشمندان علوم قرآنى آن را بر واژگان قرآنى تطبيق كرده، از رهگذر آن دانش «ترادف در قرآن» را سامان داده‌اند.
ترادف در لغت به معناى آمدن چيزى پس از چيز ديگر است[1]؛ اما در معناى اصطلاحى آن اتفاق نظرى نيست؛ آنان كه به وجود ترادف در زبان عربى و قرآن باور دارند، ترادف را عبارت از اتحاد دو يا چند واژه در معناى مراد (مصداق) دانسته‌اند[2] و منكران آن، ترادف را عبارت از اتحاد دو يا چند واژه در معنا به طور مطلق، اعم از معناى مراد و غير آن تلقى كرده‌اند.[3] به نظر مى‌رسد، جرجانى با لحاظ اين دو ديدگاه در تعريف ترادف گفته است: ترادف بر دو معنا اطلاق مى‌شود: اول اتحاد در مصداق و دوم اتحاد در مفهوم.[4]
گفتنى است كه پيشينيان بسيارى از واژگان قرآن را با واژگان ديگرى معنا مى‌كردند؛ براى مثال ابن‌عباس(م.68‌ق.)«يُؤمِنونَ» را به «يصدّقون»[5] و «الحَمدُ لِله» را به «الشكر‌لله»[6] معنا و تفسير كرده است. اين مى‌تواند بر وجود ترادف در نظر آنان دلالت كند. اين تلقى در ميان معتقدان به وجود ترادف از گذشته تاكنون وجود داشته است.
اما از حدود قرن سوم در ميان برخى از علماى لغت به پيشوايى ابن‌الاَعرابى (م.‌231‌ق.) تلقى ديگرى سربرآورد[7]، مبنى بر اينكه هر واژه‌اى براى معنايى خاص متفاوت از معناى واژه ديگر وضع شده است و از اين رو هيچ دو واژه‌اى هم معنا و مترادف نيستند. آنان دو واژه‌اى را مترادف مى‌دانستند كه هيچ تفاوت معنايى ميان آنها نباشد. به نظر اين گروه معادلهايى را كه لغويان و مفسران براى واژه‌ها بيان كرده‌اند از باب تقريب معناست. به نظر ابن‌الاَعرابى هر اسمى وجه تسميه‌اى دارد كه از ديگرى متفاوت است و ما وجه تسميه برخى اسمها را مى‌دانيم و برخى ديگر را نمى‌دانيم؛ براى مثال مى‌دانيم كه «انسان» را به جهت نسيانش انسان ناميده‌اند؛ ولى‌نمى‌دانيم «رجل» و «امرأه» را به چه جهت چنين نامگذارى كرده‌اند.[8]
شاگرد او ابوالعباس ثعلب (م.‌291‌ق.) نيز معتقد بود، هرچه مترادف دانسته شود، در صفت متباين است؛ براى مثال «انسان» به اعتبار صفت نسيان يا اُنس، و «بشر» به اعتبار بَشَره (پوست) وضع شده‌اند.[9]
مبرّد (م.285ق.) وابوهلال‌عسكرى (م.395‌ق.) نيز در تأييد اين نظر واژگان «شِرْعه» و «مِنْهاج» را مترادف نمى‌دانستند، زيرا «شِرْعه» از «شَرَعَ فُلانٌ فى كذا» گرفته شده و در موردى به كار مى‌رود كه كسى كارى را آغاز كند و «منهاج» از «أَنْهَجَ البِلى فى الثَّوب» مشتق شده است و در مواردى استعمال دارد كه كهنگى در لباس فراگير شود، به علاوه عطف دو چيز بر يكديگر بر تغاير آن دو دلالت دارد؛ چرا كه اگر يكى بودند، لازم مى‌آمد، يك چيز بر خودش عطف شود كه اين نادرست است، چنان‌كه اگر ابوجعفر همان زيد باشد، روا نيست كه بر يكديگر عطف شوند.[10] به نظر ابوهلال اگر دو واژه در يكى از موارد استعمال، صفات، تأويل، حروف تعدّى، نقيض، اشتقاق، صيغه و ضبط با هم فرق داشته باشند، مترادف دانسته نمى‌شوند.[11] فرق در استعمال مانند «علم» و «معرفت» كه علم دو مفعول مى‌گيرد؛ اما معرفت يك مفعول. فرق در صفات مانند «حلم» و «امهال» كه حلم تنها به حُسن متصف است؛ اما امهال هم به حُسن و هم به قبح متصف مى‌گردد. فرق در تأويل مانند «مزاح» و «استهزا» كه مزاح به تحقير مزاح‌شونده نمى‌انجامد؛ اما استهزا به تحقير وى مى‌انجامد. فرق در حروف تعدّى مانند «عفو» و «غفران» كه عفو با «عن» متعدّى مى‌شود (عَفَوْتُ عَنْه)، اما غفران با لام (غَفَرْتُ لَه). فرق در نقيض مثل «حفظ» و «رعايت» كه نقيض حفظ اضاعه (تباه كردن) است؛ اما نقيض رعايت اهمال (وانهادن). فرق در اشتقاق نظير «سياست» و «تدبير» كه سياست از «سوس» (موريانه)، اما تدبير از «دُبُر» (پايان هر چيز) اشتقاق يافته است. فرق در صيغه مانند «استفهام» و «سئوال» كه اولى مزيد و از باب استفعال است؛ ولى دومى مجرّد است. فرق در ضبط مانند ضَعْف و ضُعْف يا جَهْد و جُهْد.[12]
نتيجه آنكه طبق چنين تلقى‌اى از ترادف بايد گفت ترادف وجود ندارد، زيرا هيچ دو واژه‌اى يافت نمى‌شود، مگر اينكه در يكى از جهات مذكور با يكديگر فرق دارند. اشكال اين تلقى آن است كه در آن، ترادف به عنوان يك ويژگى زبان واقعى و متعارف و رايج ميان اهل زبان نگريسته نشده است. بايد توجه داشت كه در زبان واقعى گاهى يك معنا به دو تعبير مى‌آيد، بدون آنكه به فروق لغوى آنها توجه شود؛ براى مثال در آيات «و لَقَد خَلَقنَا الاِنسـنَ مِن صَلصـل مِن حَمَإ مَسنون»(حجر/15،26) و «و اِذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلـئِكَةِ اِنّى خــلِقٌ بَشَرًا مِن صَلصـل مِن حَمَإ مَسنون»(حجر/15،28) يك معنا (خلقت از صلصال) يك بار به «انسان» و بار ديگر به «بشر» نسبت داده شده بدون آنكه فرق معناى وضعى انسان (اُنس يا نِسيان) و بشر (بَشَرَه) لحاظ شده باشد، از اين رو در ردّ ترادف صحيح نيست به چنين فروقى كه مورد توجه اهل زبان نيست، تمسّك شود.
مبرّد و ابوهلال براى ردّ امكان عطف دو مترادف، نادرستى عطف اسم و كنيه را بر يكديگر مثال آورده‌اند، حال آنكه برخلاف اسمهاى ذات اسمهاى معنا را (مانند شرعه و منهاج) مى‌توان بر يكديگر عطف كرد.
بنابراين به نظر مى‌رسد كه در تعريف ترادف بايد اتحاد دو واژه در معناى مراد (مصداق) را ملاك قرار داد، صرف‌نظر از آنكه در جهات ديگر با هم متحد باشند يا نباشند. شايد وجه تسميه چنين واژه‌هايى به ترادف آن بوده است كه معمولاً آنها در استعمال در پى هم مى‌آيند؛ مانند: «شِرعَةً و مِنهاجـًا»(مائِده/5،48) يا «ضَيِّقـًا حَرَجـًا»(انعام/6،125)، چنان‌كه برخى ترادف را به توالى (در پى هم آمدن) الفاظ مفردى تعريف كرده‌اند كه بر يك شىء به يك اعتبار دلالت داشته باشد.[13]
شرط اصلى ترادف آن است كه دو يا چند واژه بتوانند به جاى يكديگر به كار روند و مقصود واحدى را القا كنند.[14] تحقق چنين شرطى در هر زبانى منوط به اين است كه واژگان مترادف اتحاد تام در معناى مراد (مصداق) داشته باشند و افزون بر آن در استعمال ميان آنها هيچ فرق معنايى ملاحظه نشود.[15]
بديهى است كه برخى از واژگان افزون بر اينكه مراد و مقصود واحدى را القا مى‌كنند، متضمن نوعى فرق معنايى هستند؛ نظير «أزلّ» و «وسوس» در آيات «فَاَزَلَّهُمَا الشَّيطـنُ»(بقره/2،36) و «فَوَسوَسَ لَهُمَا الشَّيطـن».(اعراف/7،20) در اين دو عبارت يك مراد و مقصود القا شده و از يك واقعيت خبر داده شده
است و آن عبارت از لغزش آدم و همسرش به وسيله شيطان است. منتها در «أزلّ» كار شيطان به لغزاندن پاى آدمى تشبيه شده است، چنان كه در قرآن آمده است: «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها»(نحل/16،94) و در «وسوس» نحوه لغزاندن يعنى «وسوسه» (حديث‌نفس) بيان شده است؛ چنان كه آمده است: «و نَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُهُ».(ق/50،16)
برخى اين نوع از ترادف را كه متضمن نوعى فرق معنايى ميان واژگان است، ترادف جزئى ناميده‌اند.[16] بنت‌الشاطى نمونه‌هاى متعددى از اين دست واژگان قريب المعنا را همراه با تفاوت ميان آنها معرفى كرده و اين تفاوتها را دليلى بر عدم ترادف در ميان واژگان قرآن‌كريم دانسته است.[17]
در زمينه ترادف توجه به اين نكته ها ضرورى است:
1. پذيرش ترادف در لغت به ويژه واژگان قرآنى به اين معناست كه يك واژه در مورد يا موارد خاصى با واژه ديگر مترادف است و مى‌تواند به جاى آن به كار رود و همان مقصودى را القا كند كه آن واژه ديگر القا مى‌كند. بسا ممكن است يك واژه وجوه گوناگونى از معنا حسب استعمالهاى مختلف داشته باشد كه با در نظر گرفتن آن وجوه اختلافى مجالى براى پذيرش ترادف نخواهد بود، از اين رو نبايد انتظار داشت كه دو واژه در همه استعمالاتشان با همديگر مترادف باشند.
2. بحث ترادف مربوط به واژگان يك زبان است؛ نه زبانهاى مختلف و پنهان نيست، واژگانى كه از زبانهاى ديگر به زبان عربى يافته‌اند، جزو زبان عربى به شمار مى‌روند.
3. در ترادف سخن از هم معنايى واژگان در يك عصر است نه در اعصار گوناگون. البته بسا واژگانى معناى خود را طى اعصار گوناگون حفظ كرده باشند و بنابراين ميان واژگان اعصار گوناگون نيز ترادف برقرار باشد.
4. ترادف ناظر به معناى استعمالى واژگان است نه معناى وضعى. بسا ممكن است، واژه‌اى معناى وضعى اوليه‌اش را حفظ كرده باشد و در همان معنا استعمال شود و بسا آن معنا بر اثر گذشت زمان تطور يافته و معناى جديدى براى آن پديد آمده و اكنون آن واژه به اين معناى جديد استعمال شده باشد، بنابراين ترادف به موارد خاصى از استعمالات واژگان و عصر معين و اهل زبان مشخصى محدود مى‌گردد.[18]

انواع ترادف:

مترادفها را به اعتبارهاى گوناگون مى‌توان به انواعى قسمت كرد؛ به اعتبار مبدأ اشتقاق، مترادفات دو قسم‌اند: يك نوع از مترادفات از ريشه واحدى مشتق شده‌اند؛ مانند «نُزِّلَت» و «اُنزِلَت» در آيه «و يَقولُ الَّذينَ ءامَنوا لَولا نُزِّلَت سورَةٌ فَاِذا اُنزِلَت سورَةٌ مُحكَمَةٌ». (محمّد/47،20) به اعتقاد قائلان به ترادف در اين آيه به جهت تنوّع تعبير يك بار «نُزِّلَت» و بار ديگر «اُنزِلَت»آمده و معناى مراد از آن دو يكى است.
نوع ديگر از مترادفات از ريشه‌هاى متفاوتى هستند؛ مثل «فَطَرَنى» و «خَلَقَنى» در آيات «الَّذى فَطَرَنى فَاِنَّهُ سَيَهدين»(زخرف/43، 27) و «اَلَّذى خَلَقَنى فَهُوَ يَهدين».(شعراء/26، 78) در اين آيات، خداى متعالى از لسان حضرت ابراهيم(عليه السلام) معرفى شده و در آنها يك‌بار واژه «فَطَرَنى»و بار ديگر واژه «خَلَقَنى» به كار رفته است كه به اعتقاد قائلان به ترادف، معناى مراد از آنها يكى است.
ترادف به اعتبار اقسام كلمه نيز تقسيم پذير است؛ گاهى ترادف ميان اسمهاست؛ مانند «انسان» و «بشر»، و گاهى ميان فعلهاست؛ مثل «خلق» و «فَطَرَ» در آيات پيشگفته، و گاهى ترادف ميان حروف است؛ مانند «إذا» و «إن»در آيه «و‌اِذا اَذَقنَا النّاسَ رَحمَةً فَرِحوا بِها و اِن تُصِبهُم سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَت اَيديهِم اِذا هُم يَقنَطون».(روم/30،36)
ترادف را به اعتبار اينكه آيا به هنگام استعمال واژگان مترادف به فروق لغوى آنها توجه مى‌شود يا نه، به دو نوع ترادف تام يا كلى و ترادف ناقص يا جزئى تقسيم كرده‌اند.[19] ترادف تام مانند ترادف «انسان» و «بشر» در آيات 26 و 28 حجر/15 و ترادف جزئى مثل «أزلّ» و «وسوس» به ترتيب در آيات 36 بقره/2 و 20 اعراف/7.

پيشينه ترادف:

ترادف واژگان از ديرباز مورد توجه دانشمندان اسلامى بوده است.[20] گفته‌اند: نخستين كسى كه به پديده ترادف اشاره كرد، سيبويه (م.‌180‌ق.) بود كه در كتاب خود يكى از اقسام كلام عرب را «اختلاف اللفظين و المعنى واحد» برشمرد و براى آن «ذهب» و «انطلق» را مثال آورد[21] و نخستين كسى را كه در اين زمينه كتاب مستقلى نوشت، اصمعى (م.‌216‌ق.) ياد كرده‌اند كه به آن «ما اختلف ألفاظه و اتفقت معانيه» عنوان داده بود.[22]
از اوايل قرن سوم شمارى از دانشمندان اسلامى كتابهاى مستقلى در خصوص اسمهاى متعدد برخى از اشيا نظير خمر، خيل، سيف و مانند آنها تأليف كردند.[23] نخستين كسى كه با عنوان «مترادف» كتاب نوشت، ابوالحسن رمّانى (م.‌384‌ق.) بود و كتابش الألفاظ المترادفة و المتقاربة المعنى نام داشت.[24] در خصوص مترادفات قرآن، تنها در دوره معاصر تأليفات مستقلى به منصه ظهور رسيده كه مهم‌ترين آنها
الترادف فى القرآن الكريم اثر محمد نور الدين المنجد و الترادف فى الحقل القرآنى اثر عبد العال سالم مكرم‌است.
در سه قرن اول اسلامى دانشمندى را نمى‌شناسيم كه وجود ترادف در زبان عربى و قرآن را انكار كرده باشد[25] تا اينكه كسانى پيدا شدند و بر ديگران فخر فروختند كه براى يك شىء دهها و بلكه صدها اسم مى‌دانند. اين فخرفروشى ديگران را برانگيخت كه بر آنان خرده بگيرند و جز يك اسم بقيه را صفات آن شىء به شمار آورند. آورده‌اند كه اصمعى (م.‌216‌ق.) مى‌گفت: من براى حَجَر (سنگ) 70 اسم مى‌دانم[26] و ابن‌خالويه (م.‌370‌ق.) مباهات مى‌كرد كه براى سيف (شمشير) 50 اسم مى‌داند[27] و ابوالعلاء (م.‌449‌ق.) مى‌گفت: براى كلب (سگ) 70 اسم است[28] و فيروزآبادى كتابى نوشت مشتمل بر اشيايى كه براى آنها از دو تا هزاران اسم ياد شده و آن را الروض المألوف فيما له إسمان إلى الألوف نام نهاده بود.[29] اين تكثر و تفاخر گروهى را به انكار ترادف واداشت.
نقل است، اولين كسى كه ترادف را انكار كرد، ابن‌الاَعرابى (م.‌231‌ق.) بود.[30] سپس ابوالعباس ثعلب (م.‌291‌ق.)، ابوبكر أنبارى‌(م.‌328‌ق.)، ابن درستويه (م.‌347‌ق.)، ابن‌فارس (م.‌395‌ق.) و ابوهلال عسكرى (م.‌395‌ق.) از او پيروى كردند.[31] راغب‌اصفهانى[32] (م.‌425‌ق.) و زمخشرى[33] (م.‌528‌ق.) در ميان قدما و منجّد[34] و بنت‌الشاطى[35] و مصطفوى[36] در ميان معاصران از ديگر منكران ترادف به شمار مى‌روند.[37]
چنان مى‌نمايد كه قدما به كلى منكر ترادف نبودند و تنها در صدد برآمده بودند كه با افراط اصمعى و پيروانش در زمينه تكثير اسامى براى اشيا مقابله كنند. آورده‌اند كه ابن الاَعرابى در عين حالى كه از منكران ترادف به شمار مى‌رود، «زبن» و «ضيق» را مترادف مى‌دانست و براى تأييد پديده ترادف به آيه شريفه «قُلِ ادعوا اللّهَ اَوِ ادعُوا الرَّحمـنَ اَيـًّا ما تَدعوا فَلَهُ الاَسماءُ الحُسنى»(اسراء/17، 110) استشهاد مى‌جست.[38]
ابن فارس نيز كه خود از ديگر منكران ترادف دانسته مى‌شود، «فلق» و «فرق» را در آيه «فَانفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرق»(شعراء/26،63) به يك معنا گرفته، در تأييد آن به اين كلام عرب استشهاد جسته است كه «فَلَق الصبحِ و فَرَقه».[39]
به هرحال، از سويى منكران ترادف، به معناى وضعى واژگان استناد مى‌كنند و معتقدان به آن، به معناى استعمالى واژگان در مورد يا مواردى خاص توجه مى‌كنند و از سويى ديگر منكران ترادف، در عمل بسيارى از واژگان را داراى معناى واحد و به تعبير ديگر مترادف مى‌خوانند، از اين رو برخى از متأخران اختلاف منكران ترادف و معتقدان به آن را لفظى دانسته و خواسته‌اند، ميان ديدگاه آنان سازگارى برقرار سازند.[40] در خصوص اختلاف ميان ابن‌خالويه (م.‌370‌ق.) كه مُهَنَّد و صارِم و مانند آنها را اسم سيف مى‌دانست و ابوعلى فارسى (م.‌377ق.) كه آنها را صفات سيف به شمار مى‌آورد گفته شده است كه آنها صفتهايى‌اند كه به جاى اسم نشسته و لباس اسم را پوشيده‌اند. اگر ما به اصل (معناى وضعى) بنگريم، بايد بگوييم كه آنها صفت‌اند؛ اما اگر به واقع (معناى استعمالى) بنگريم، بايد بگوييم كه آنها اسم‌اند.[41]
ريشه اصلى اختلاف ميان اين دو گروه در اين دانسته شده است كه قدما تعريف واحدى را اساس بحث قرار نداده بودند و از اين رو هركسى چيزى را انكار مى‌كرد كه ديگرى هم منكر آن بود و چيزى را ثابت مى‌كرد كه ديگرى هم آن را ثابت مى‌دانست. منكران ميان معناى وضعى واژگان فرق قائل بودند، در حالى كه معتقدان آن را انكار نمى كردند و منكران در عمل بسيارى از واژگان را مترادف مى‌شمردند، حال آنكه معتقدان نيز همان واژگان را شواهد ترادف به شمار مى‌آوردند.[42] با اين وصف منكران ترادف در برخى موارد با تذوّق و تكلّف فرقهايى را ميان دو واژه مترادف ياد كرده، هم‌معنايى آنها را انكار مى‌كنند؛ براى مثال در خصوص آمدن حضرت موسى(عليه السلام) به نزد آتش در كنار كوه طور در آيات 29 ـ 30 قصص /28 تعبير «أتاها»: «اِنّى ءانَستُ نارًا لَعَلّى ءاتيكُم مِنها بِخَبَر اَو جَذوة مِنَ النّارِ لَعَلَّكُم تَصطَـلون * فَلَمّا اَتـها»و در آيات 7 ـ 8 نمل/27 تعبير «جاءها»: «اِنّى ءانَستُ نارًا سَـاتيكُم مِنها بِخَبَر اَو ءاتيكُم بِشِهاب قَبَس لَعَلَّكُم تَصطَـلون * فَلَمّا جاءَها»آمده كه حاكى از ترادف آن دو است. با وجود آن برخى فعل «أتى» را متضمن معناى شك و فعل «جاء» را حامل معناى يقين دانسته و به‌اين‌ترتيب ترادف آن دو را انكار كرده‌اند. دليل‌آنان اين است كه قبل از فعل «أتى» كلمه «لعلّ» (لَعلّى ءاتيكُم) آمده است.[43] اين در حالى است كه در اين دو تعبير يك واقعيت گزارش شده‌است و عدم پذيرش ترادف مستلزم تناقض در كلام الهى است.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به انجمن علمی اعجاز قرآن می باشد